این که الان چی برام مهمه و اصلا چی باید برام مهم باشه شده یه معضل ....
امتحانام تموم شد!
آخریشم تقلب رسوندم به همه ... استادم دید اما چون تاپ مارک ترم پیشش بودم بهم هیچی نگفت ... تی ای هم به پریوش که همشهریش بود می رسوند اما جواب منو نمی داد
عوضش استاد هی می گفت چی رو ننوشتی خانم مهندس ! منم تقریببا برای همش ازش راهنمایی خواستم !
قراره دوشنبه برای چلسه با دلاوری برم بیمارستان امام ... خدا بخواد همه چی داره خوب پیش می ره !
بابا با دوستاش رفت شمال ... من هم تا تونستم غر زدم به مامان ه چرا ما باهاش نرفتیم ... اصلا چه معنی داره یه مرد بدون خانواده بره سفر و ... بیچاره اونم گفت هفته دیگه ما با هم می ریم بیرون بابات رو با خودمون نمی بریم
بد شده اخلاقم دیگه با بابام هم لج بازی می کنم
شاید چون زیادی خسته ام ...
از اون جایی که برنامه ریزی دانشگاه به ما اجازه آب خوردن بین کلاسا رو هم نمی ده و از اون جایی که طبق یه قانون نانوشته ما باید سر همه کلاسامون بریم تنها ساعتی توی روز که همه می تونن دور هم بشینن و کمی با هم حرف بزنن موقع غذا خوردنه ... البته من به شخصه توی کلاسم تا اون جایی که اعصاب استاد اجازه میده حرف می زنم ... ولی خوب کلا توی سلف راحت تر می شه حرف زد ( بدون مزاحمت ! )
چند روز پیش الهام گفت یه چیزی می خواد بهمون بگه به کسی نگیم .... من هم شروع کردم مثل بیست سوالی موردا رو گفتم تا یکیش درست دربیاد بچه راحتتر حرفش رو بزنه :
من: شوهر کردی تو هم ؟!!!
الهام : نه بابا !
من :فلانی می خواد باهات دوست بشه ؟!!!
الهام : نه!
من : استاد ضایت کرد بالاخره ؟
الهام :نه
خلاصه هزار تا سوال کردم که جواب همش منفی بود
آخرش به شوخی گفتم نکنه خواهری داداشی چیزی پیدا کردی ؟
باور نمی کنید وقتی گفت آره چه جوری شدم
... الهام بیچاره که جای خود دارد

... یه بچه که 21 سال باهاش اختلاف سنی داره ... به قول خودش آبروش می رفت اگه کسی می فهمید !
اولش جدی حرف زدیم ... بعدش انقدر خندیدیم به این که مثلا سر عقد الهام یه بچه زیر دست و پاش نقل جمع می کنه مثلا و ...
ولی خوب اینم در نوع خودش منو به فکر فرو برد که من چقدر خوش شانس بودم که مریم 9 سال ازم کوچیک تره ... وگرنه تحملش از اینم سخت تر می شد !!!!
بعد نوشتم : به دنیا اومد .
اسمشم گذاشتن آرام .... البته بر خلاف اسمش زیاد آروم نیست
برای الهام خانوم صبر جمیل آرزو می کنیم .
عید امسال با فوت افشین- نوه عمه ام - تلخ شده .... خیلی تلخ ...
+ بازم بهار اومد ... یه بهونه برای یه شروع دوباره ...
+ امید داشتم توی این یه هفته ای که دانشگاه نرفتم فقط بخورم و بخوابم ولی دست مامانم درد نکنه ! از روز اول یه دستمال و جارو و... داد دستم گفت برو اتاقت رو خونه تکونی کن
منم نه که خیلی آدم مرتبی هستم
یه 5-6 روزی به جمع و جور کردن ماحصل یه سال زندگی در اتاقم پرداختم 
راست است این سخنان
من چنان آینه وار در نظرگاه تو استادم پاک
که چو رفتی زبرم
چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند
در خیال و نظرم
غیر اندوهی در دل غیر نامی به زبان
جز خطوط گم و ناپیدایی
در رسوب غم روزان وشبان ....
وقتی زندگی تکراری می شه یاد لحظاتی میفتی که شاید خیلی هم دور نبودن ... مثل همین چند روز ... می رم سلف به امید دیدن دوستان این ور اون ور رو نگاه می کنم . ولی غیر پری کسی آشنا نیست یه جوری از پشتش رد می شم تا منو نبینه .... دوست ندارم زیاد ببینمش این روزا ... یاد ترم یکم میفتم که تا 5 نفر نمیشدیم هیچ کس حاضر نمی شد بره سلف ... یاد اون روزی که نیوشا و من و بچه ها همش دیوونه بازی درمیاوردیم و می خندیدیم ... همین جوری دارم خاطرات رو همراه غذا خوردن مرور می کنم که آزاده میاد سر میزم ... از این که دیگه تنها نیستم خوشحالم ... شروع می کنیم از همه چی گفتن ... مثل همیشه به شوخی می گم آزی شوهر که نکردی ؟!!!! ... میبینم یه نمه قرمزه ... شروع می کنه درباره آشنایی و خاستگاری و اینا گفتن ... من یهو ذهنم می ره به اون روزی که همه با هم تو سلف بودیم و نیوشا داره پیش بینی شوهرای آینده هر کدوم الان کجان ! ... به آزاده که می رسه با خنده می گه الان روی منبره ( آخه آزاده یه خرده زیادی مذهبیه ) ... همه می خندن آزی حرص می خوره ! ... حواست با منه ؟!!! - آزاده می گه - .... بهش می گم به چی فکر می کردم ... می خنده می گه یادته ؟ چه جالب آخه مهدی طلبه است دیگه !!! نمی دونم بزنم تو سرش یا بهش تبریک بگم ... ولی زود خودم رو جمع و جور می کنم تا نفهمه جا خوردم ... سعی می کنم چیزی رو بهش بگم که دوست داره بشنوه ... البته زیاد طول نمی کشه که از ته دل به تصمیمش احترام بذارم ....
هر چی فکر می کنم یادم نمیاد اون روز که نیوشا پیش بینی می کرد برا من چی گفت؟! ... ولی یادمه خودم به چی فکر می کردم ! ... یادش به خیر 
بعد نوشتم : شبیه آدمای شوهری بدبخت شدم تو این پست 
یه کوچولو می ترسم اوضاع کمی پیچیده شده خدا ... از هر لحاظ ... کمک می خوام ... تنهام نذار
مطالب قدیمی تر »