درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/٢/٢٢
  • ۱۳٩۱/٢/٢۱
  • خواهر الهام !!!!
  • مرگ افشین !
  • سال نو مبارک :)
  • ...
  • آزاده
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
  • یه سال بزرگ تر شدم !
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
  • به گمونم باید تنها باشم
  • ۱۳٩٠/٩/٢٥
  • ۱۳٩٠/٩/٢٤
  • ۱۳٩٠/٧/٧
  • ۱۳٩٠/٦/٢۱
  • یادش به خیر
  • ۱۳٩٠/٥/٢٤
  • need you now
  • ۱۳٩٠/٤/٢٥
  • ۱۳٩٠/٤/۱٥
  • شروع تابستون
  • سال نو مباااااارک
  • استادای این ترممون
  • تولدم مبارک
  • ترم جدید داره شروع می شه
  • یه شروع دوباره
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
دوستان من
  • بر آب های نیلی شب
  • هفت کشور
  • دست نوشته های یک دختر خوابالو
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



بی کاری
 
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٢

این که الان چی برام مهمه و اصلا چی باید برام مهم باشه شده یه معضل .... 

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢۱

امتحانام تموم شد!اوه آخریشم تقلب رسوندم به همه ... استادم دید اما چون تاپ مارک ترم پیشش بودم بهم هیچی نگفت ... تی ای هم به پریوش که همشهریش بود می رسوند اما جواب منو نمی دادزبان عوضش استاد هی می گفت چی رو ننوشتی خانم مهندس ! منم تقریببا برای همش ازش راهنمایی خواستم !نیشخند

قراره دوشنبه برای چلسه با دلاوری برم بیمارستان امام ... خدا بخواد همه چی داره خوب پیش می ره !

بابا با دوستاش رفت شمال ... من هم تا تونستم غر زدم به مامان ه چرا ما باهاش نرفتیم ... اصلا چه معنی داره یه مرد بدون خانواده بره سفر و ... بیچاره اونم گفت هفته دیگه ما با هم می ریم بیرون بابات رو با خودمون نمی بریم نیشخند  بد شده اخلاقم دیگه با بابام هم لج بازی می کنم افسوس شاید چون زیادی خسته ام ... 

نظرات ()



خواهر الهام !!!!
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٤

از اون جایی که برنامه ریزی دانشگاه به ما اجازه آب خوردن بین کلاسا رو هم نمی ده و از اون جایی که طبق یه قانون نانوشته ما باید سر همه کلاسامون بریم تنها ساعتی توی روز که همه می تونن دور هم بشینن و کمی با هم حرف بزنن موقع غذا خوردنه ... البته من به شخصه توی کلاسم تا اون جایی که اعصاب استاد اجازه میده حرف می زنم ... ولی خوب کلا توی سلف راحت تر می شه حرف زد ( بدون مزاحمت ! )

چند روز پیش الهام گفت یه چیزی می خواد بهمون بگه به کسی نگیم .... من هم شروع کردم مثل بیست سوالی  موردا رو گفتم تا یکیش درست دربیاد بچه راحتتر حرفش رو بزنه :

من: شوهر کردی تو هم ؟!!! نیشخند الهام : نه بابا !خجالت

من :فلانی می خواد باهات دوست بشه ؟!!! سوال الهام : نه!عصبانی

من : استاد ضایت کرد بالاخره ؟عینک الهام :نهخنثی

خلاصه هزار تا سوال کردم که جواب همش منفی بود سوال آخرش به شوخی گفتم نکنه خواهری داداشی چیزی پیدا کردی ؟

باور نمی کنید وقتی گفت آره چه جوری شدمتعجب ... الهام بیچاره که جای خود داردخجالتنگرانابله... یه بچه که 21 سال باهاش اختلاف سنی داره ... به قول خودش آبروش می رفت اگه کسی می فهمید !

اولش جدی حرف زدیم ... بعدش انقدر خندیدیم به این که مثلا سر عقد الهام یه بچه زیر دست و پاش نقل جمع می کنه مثلا و ...

ولی خوب اینم در نوع خودش منو به فکر فرو برد که من چقدر خوش شانس بودم که مریم 9 سال ازم کوچیک تره ... وگرنه تحملش از اینم سخت تر می شد !!!!

بعد نوشتم : به دنیا اومد .قلباسمشم گذاشتن آرام .... البته بر خلاف اسمش زیاد آروم نیست چشمک برای الهام خانوم صبر جمیل آرزو می کنیم .نیشخند

نظرات ()



مرگ افشین !
نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٦

عید امسال با فوت افشین- نوه عمه ام - تلخ شده .... خیلی تلخ ...

نظرات ()



سال نو مبارک :)
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

+ بازم بهار اومد ... یه بهونه برای یه شروع دوباره ...

+ امید داشتم توی این  یه هفته ای که دانشگاه نرفتم فقط بخورم و بخوابم ولی دست مامانم درد نکنه ! از روز اول یه دستمال و جارو و... داد دستم گفت برو اتاقت رو خونه تکونی کن ناراحت منم نه که خیلی آدم مرتبی هستم چشمک یه 5-6 روزی به جمع و جور کردن ماحصل یه سال  زندگی در اتاقم  پرداختم نیشخند

نظرات ()



...
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٢

راست است این سخنان 

من چنان آینه وار در نظرگاه تو استادم پاک

                                                    که چو رفتی زبرم

چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند

                                                      در خیال و نظرم

غیر اندوهی در دل غیر نامی به زبان

جز خطوط گم و ناپیدایی

در رسوب غم روزان وشبان ....

نظرات ()



آزاده
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٤

وقتی زندگی تکراری می شه یاد لحظاتی میفتی که شاید خیلی هم دور نبودن ... مثل همین چند روز ... می رم سلف به امید دیدن دوستان این ور اون ور رو نگاه می کنم . ولی غیر پری کسی آشنا نیست یه جوری از پشتش رد می شم تا منو نبینه .... دوست ندارم زیاد ببینمش این روزا ... یاد ترم یکم میفتم که تا 5 نفر نمیشدیم هیچ کس حاضر نمی شد بره سلف ... یاد اون روزی که نیوشا و من و بچه ها همش دیوونه بازی درمیاوردیم و می خندیدیم ... همین جوری دارم خاطرات رو همراه غذا خوردن مرور می کنم که آزاده میاد سر میزم ... از این که دیگه تنها نیستم خوشحالم ... شروع می کنیم از همه چی گفتن ... مثل همیشه به شوخی می گم آزی شوهر که نکردی ؟!!!! ... میبینم یه نمه قرمزه ... شروع می کنه درباره آشنایی و خاستگاری و اینا گفتن ... من یهو ذهنم می ره به اون روزی که همه با هم تو سلف بودیم و نیوشا داره پیش بینی  شوهرای آینده هر کدوم الان کجان ! ... به آزاده  که می رسه با خنده می گه الان روی منبره ( آخه آزاده یه خرده زیادی مذهبیه ) ... همه می خندن آزی حرص می خوره ! ... حواست با منه ؟!!! - آزاده می گه -  .... بهش می گم به چی فکر می کردم ... می خنده می گه یادته ؟ چه جالب آخه مهدی طلبه است دیگه !!! نمی دونم بزنم تو سرش یا بهش تبریک بگم ... ولی زود خودم رو جمع و جور می کنم تا نفهمه جا خوردم ... سعی می کنم چیزی رو بهش بگم که دوست داره بشنوه ... البته زیاد طول نمی کشه که از ته دل به تصمیمش احترام بذارم ....

هر چی فکر می کنم یادم نمیاد اون روز که نیوشا پیش بینی می کرد برا من چی گفت؟! ... ولی یادمه خودم به چی فکر می کردم ! ... یادش به خیر افسوس

بعد نوشتم : شبیه آدمای شوهری بدبخت شدم تو این پست نیشخند

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

یه کوچولو می ترسم اوضاع کمی پیچیده شده خدا ... از هر لحاظ ... کمک می خوام ... تنهام نذار

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »