من همیشه شروع جدید رو دوست داشتم ... اتفاقای اخیر برام شده شروع جدید ... اوضاع دیگه مثل پارسال نیست ... پارسال موقع رفتن یه قسمت از قلبم رو اینجا گذاشته بودم ... فکر ندیدنش نفسم رو تنگ میکرد ولی امسال رفتن خوشحالم میکنه ... گرچه دوری از خانوادم برام سخته ولی رفتنم شده یه فرصت برای این که فراموش کنم همه چی رو ... حداقل دیگه وسط آسمون و زمین گیر نکردم 

این یه سال پر بود از اتفاقایی که تلخ بودن ولی بهم نشون دادن واقعیت های آدمای اطرافم رو ... الان میدونم که چقدر بابا رو دوست دارم ... روزای سخت برام شده بود یه سنگ صبور ... یادمه یه بار که خیلی فشار بهم اومده بود بهش گفتم اشتباه کردم که موندم ... می دونم که توی دلش شاید میگفت خودت این تصمیم رو گرفتی گرچه حتی نمیدونست من برای کی این کار احمقانه رو کرده بودم .... هیچی نگفت اون موقع فقط بغلم کرد ... ظهرش توی دانشگاه بودم که بهم زنگ زد: میدونی هر شب که میام بالا سرت و میبینم هستی چقدر خوشحال میشم ... فکر کن این چند سال رو به خاطر من موندی ! ... انگار فهمیده بود دلیل موندنم الان با یکی دیگه است و من هر روز روزی صد بار از خودم می پرسم چرا من اون موقعی که باید نرفتم ... من بابام رو حتی بیشتر از قبل همه این اتفاقا الان دوست دارم ...  

دلم میگه این یه شروع دوبارست ... می خوام که باشه :)  

ّبعد نوشتم :

حالم خوبه ... امروزم یه خبر خوب بهم رسیده ... خوشحالم و از خدا ممنون :) خیلی وقت بود انقدر آرامش و یه جا نداشتم ! ممنونم خدا 

 

/ 0 نظر / 41 بازدید